هنوز غذایی به بقچه شما اضافه نشده است


مکتوبات قجری

Ghajari Letters


یاد باد آن روزگاران


آن قدیم ترها... نمک ، سنگ بود. برنج چلو را ساعتی با نمک سنگ می خواباندیم تا کم کم شوری بگیرد. غذا را چند ساعتی روی شعله‌ی ملایم چراغ خوراک پزی می‌نشاندیم تا جا بیفتد. یخ‌کرده و تکلیده کنار علاءالدین و والور می‌نشستیم تا جانمان آرام، آرام گم شود. عکس یادگاری درون دوربین را هفته‌ای، ماهی به انتظار می‌نشستیم تا فیلم به آخر برسد و ظاهر شود. آهنگ تازه‌ی آوازه‌خوان را صبر می‌کردیم تا از آب بگذرد، گرام شود و بعد با صوت بخواند. قلک داشتیم؛ با سکه‌ها حرف می‌زدیم تا حساب اندوخته، دستمان بیاید. حلیم را باید «حلیم» می‌بودیم تا جمعه‌ی زمستانی فرا برسد و در کاممان بنشیند. هر روز سر می‌زدیم به پست‌خانه، به جست و جوی خط و خبری عاشقانه، مگر که برسد. گوش می خواباندیم به انتظارِ زنگِ تلفنِ محبوب: شبی، نیمه‌شبی، بامدادی، گاهی، بی‌گاهی؛ انتظار معنا داشت دقایق «سرشار» بود هر چیز یک صبوری می‌خواست تا پیش آید و زمانش برسد. تا جا بیفتد و قوام بیاید: غذا، خرید، تفریح، سفر، خاطره، دوستی، رابطه، عشق. «انتظار» ما را قدردان ساخته بود... و براستی این روزها چقدر بی صبر و انتظار شده ایم.

 


نویسنده:
رضا سلیمانی

قاضی بدون حقوق هستیم


خاتون به سرسرا وارد شد. ماه بانوی پنج ساله را دیدکه در دستانش دو سیب داشت. خاتون گفت:یکی از آن دو سیب ات را با ما تقسیم میکنید؟ ماه بانو نگاهی بر دستانش کرد و اندکی سپس گازی بر سیب دست راست زدو گاز دیگری بر سیب دست چپ لبخند خاتون از لبانش رخت بست و در فکری عمیق فرو رفت. ازدست ماه بانو ناراحت شده بود. به ناگهان ماه بانو گفت:خاتون جان ،سیب دست زاستم را برای تو امتحانش کردم شیرین تر از آن دیگری است............ ایکاش انسانها یاد می گرفتند تا اندکی بیشتر تحمل کنند و اندکی دیرتر قاضی شوند و حکم دهند.


نویسنده:
رضا سلیمانی